رضا قليخان هدايت

1822

مجمع الفصحاء ( فارسي )

قومى شده از ضلالت و جهل * معيوب تبار و ننگ برزن نه هاون دارويند و هستند * پربانگ ميان‌تهى چو هاون مدهوش‌دلان نه صاح و نه مست * عنّين صفتان نه مرد و نه زن با من دو زبان بسان مقراض * يك‌چشم به عيب من چو سوزن چون شمع زبان دراز ليكن * همچون لگن از معانى الكن و له ايضا مهرهء مهرم ربود شعبدهء آسمان * گشت چراغ دلم شمع سپهر الأمان از در اين شش‌جهت چون بگريزم كه كرد * پاى به بندم چو شمع گردش اين هفتخوان شاهد ما چون مسيح قوت روان زير لب * ما ز غم او چو شمع خون دل اندر دهان قطب چو شمع صبوح تيره و ثابت‌قدم * وز پى پروانگى نعش بگردش روان زنده شوم همچو شمع از پى ديدن كه هست * مستمع اين سخن خسرو صاحبقران رفت ز ماهى برون چشمهء آتش‌فشان * شمع فلك را ز صفر سفره نهاد آسمان در غم و نقصان عمر لاله و شمعند ازانك * شد سيه‌سوخته و دود دل اين و آن مجلس انس است و باغ گل مى و بلبل حريف * لالهء سيراب شمع نرگس تر نقل‌دان و له ايضا در طلب جفاى من چرخ دواسبه مىرود * زردهء شام زيردست ابلق صبح زير ران چيست بعهد من جهان صرعى سنگ در بغل * كيست به بخت من فلك مست خدنگ در كمان از پى سيم مملكت زان سر رمح چون الف * قلهء كوه قاف را كاف كند گه طعان شعبده‌دان چربدست اوست كه پنج ملك را * كرده به برگ گندنا تازه چو شاخ ضيمران